|
chocolatebox |
|
تلخ یا شیرین |
خسته ، دیوانه ، پریشون برگشتم.
نشد، نمیشه، نمیخواد، نمی تونه نمی دونم حکمتت چیه؟ تا کجا باید باهات بیام تا کجا قرار این قلب تسخیر شدم بزنه . من که دیگه دارم جون می دم. ار این همه نشدن ها از این همه نرسیدن ها از این همه انتظار از این همه فکر شبونه از این همه اشک ندیده .
می دونی بدترین حالات دنیا چیه؟
- منتظر یکی باشه ولی اون ندونه که تو منتظرشی.
- هر شب با اسم یکی بخوابی ولی وقتی اون می یاد اسمتو فراموش کرده.
-وقتی هر ثانیه زندگیت به یاد یکی بگذره در بدترین شرایط دعاکنی کاش اونم بود در اوج ناباورانه ای کارت دامادی/عروسیش بیاد.
اون موقست که دیونه می شه .
مخصوصا وقتی که عاشقانه یکی و دوست داشته باشی و بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی.
اینا بود که خسته ام کرد ، دیوانه ام کرد ، پریشونم کردو باعث شد برگردم
+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 22:28 توسط ela |
به احتمال 90 درصد تا یه مدت نمی یام می خوام دور وب و کلوب و فیس بوک و دوره و چت و ....... در کل می خوام دور نت و یک خط قرمز بکشم تا.............................
آره وبمم مثل آهنگم تا داره یعنی یه روز تا خداحافظیمم قطع می شه
پس خداحافظ تا..................................................................
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:37 توسط ela |
چی بگم از کجا بگم؟؟؟
دردمو با کیا بگم؟؟؟
بهتره که دم نزنم،حرفی از عشقم نزنم
از عشقی که گم شد و رفت،
عاشق مردم و شد و رفت....
+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 16:31 توسط ela |
سلام
یه مدت نبودم مسافرت بودم
از مسافرتم که اومدم یه حالو هوایی داشتم که بماند ولی یه مسافرت خوبی بود و تنها دلیل خوبی اون همسفریی های خوب بود که واقعا عالی بودن
بگذریم
دارم گواهی ناممو می گیرم واسم دعا کنین از هفته دیگه نه هفته دیگه می رم ماشین سواری
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 18:2 توسط ela |
خیلی ناراحتم اونقدر که شاهدم شده بالشتم
از زمانی که یادم می یاد هر وقت من آرزو کردم بقیه بهش رسیدن
کلاس پنجم بودم خواستم برم کلاس شنا بقیه رفتن
خواستم برم کلاس گیتار بقیه رفتن
خواستم برم آموزش رانندگی.......................(خودتون می دونین دیگه)
حالا می ترسم کادو خدا رو آرزو کنم بقیه بهش برسن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که البته در این صورت من تو این دنیا نیستم که آرزوی اونا رو ببینم
الانم از خدا گله ندارم چون با اینکه خواستهام برآورده نشد ولی به همشون رسیدم
اما خدا جوووووووووننننننننننننننن تو این مورد دلم یکم گرفته
حکمتت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
اگه نمی شه خوب چرا منو هوایی کردی اگه می شه پس کو، کو کادوت، کو........ چرا من نمی بینم،چراااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//// چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خدا خودت بگو چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط امیدوارم دیر جواب این چراهامو ندی،امیدوارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 19:49 توسط ela |
۵شنبه تولدمه
امسال برای تولدم خیلی ذوق داشتم اخه یک خواب خیلی خیلی قشنگ دیده بودم خواب یک کادو قرمز با روبان سفید که از طرف اون بهم داده شده بود تعبیرش یک شادی و یک دیدار بود خیلی جالبه اگه بگم فردای اون روز دوباره خواب دیدم که این دیدار کادوی خدا بود برای من
اما........................
داشت صداهای از اومدن اون کادو بلند می شد که نمی دونم چرا دیگه هیچ صدای از اون نمی شنوم
دیگه خبری از کادو خدا ندارم اما یکم صبر دارم و یه خاطره صبری که ۴ سال بود این دو روزم روش اما خاطره، خاطره ای که انقدر ورقش زدم که کم کم داره پاره می شه...............................................
برام دعا کنید
من کادوی خدارو می خواممممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 21:19 توسط ela |
امروز بدترین روز دانشگاهیم بود
اون از دیشب که بخاطر تحویل پروژه از ساعت ۳ تا ۲شب پای این کامپیوتر بودم صبحم با زنگ الناز بیدار شدم(اگه زنگ نمی زد خدایش خواب می موندم) با هزار ترفند و کلک پروژه رو تحویل دادیم و نمره کامل هم گرفتیم. هنوز اون تموم نشده بود که رفتیم برای امتحان پایانترم 3dاونم از ۵ نمره شدم ۴.۵ بازم راضی هستیم بعد اون هم امتحان تربیت بدنی اونم چییییییییییی؟ شطرنج!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که اصلا نمیدونم با اون چه کردم. از دانشگاهم اومدم خونه و دارم در پیشگاه شما امتحان انشا می دم که فکر کنم این و از همه بدتر دادم
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 16:31 توسط ela |
سلام
مرسی از همه که برام دعا کردن ولللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییی نمره های ریاضی رو دادن از ۶ نمره شدم ۲.۲۵ فکر کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 20:38 توسط ela |
همین الان رسیدم
نمی دونم همه بچه ها رسیدن یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امشب جشن عمو بود برای تولد امیر حسین جاتون خالی چه فازی داد قرارمون ساعت۸:۱۵ جلوی بانک بود من و فاطمه تازه ساعت ۸:۱۵ از خونه راه افتادیم(واقعا حق داشتیم) به هر حال با یه آژانس پر سرعت رسیدیم به رستوران همه بودن و منتظر ما بودن خلاصه بایه کادو شیک - توپول- باحال - رو کم کنی رفتیم( کادومون ماشین شارژی بود) همه نشستن . ما برو بچ رو یه میز با هم نشستیم فقط خندیدیم اومدیم ( بازم حق داشتیم مجلس پر پسر فشن بود) همگی رفتیم تو کار بلوتوث واااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی چه فاززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تا جای هم که دلتون بخواد من و الناز سوتی دادیم خدای بلوتوثمون هم شارژ گوشی نداشت الهی(یلدا رو می گم یا به عبارتی حاج اقامون) واستین یه سوتی کله گنده از فاطمه و زهرا بگم: تو رستوران یک میز بزرگ وسط حالت سروسرویس داشت با کلی بحث و مشورت فاطمه و زهرا بلند شدن که برن برای خودشون غذا بکشن چشمتون روز بد نبینه گارسونه اومد گفت: خانوما این سرو سرویس مخصوص مشتری لطفا بشینین پذیرای می شین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنین چه سوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتییییییییییییییییییییییییییییییییییییی به هر حال امشب خیلی باحال و یک شب خاطره ای بود همه برو بچ شهرستانی- سارا الهه و ریحانه- دکتر رحیمی وووووووو خیلی های دیگرو دیدم که واقعا از دیدارشون خوشحال شودم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 0:1 توسط ela |
دارم میمیرم از استرس![]()
![]()
![]()
ساعت ۴ امتحان دارم قرار شده ساعت ۳ برم دانشگاه با بروبچ مرور کنیم.![]()
واسم دعا کنین به خیر و خوشی بگذره![]()
![]()
![]()
ای خدا ......................................................
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:36 توسط ela |